محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1405

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« اما شما كسى را آورديد كه آيات مصحف حكيم را نسخ مىكند » مسيلمه و سجاح قرار دادند كه يك نيمه از حاصل يمامه را براى وى بفرستد ، اما سجاح راضى نشد ، مگر اين كه حاصل سال آينده را از پيش دهد . مسيلمه گفت : « كسانى را بگذار كه حاصل را براى تو فراهم آرند و اينك يك نيمه را بگير و برو » آنگاه مسيلمه برفت و يك نيمه را بياورد كه سجاح بر گرفت و سوى جزيره رفت و هذيل و عقه و زياد را به جا گذاشت كه باقيمانده را بگيرند . در اين هنگام خالد بن وليد به يمامه نزديك شد و همگى متفرق شدند و سجاح همچنان در بنى تغلب ببود تا به سال جماعت معاويه آنها را جا به جا كرد . و چنان بود كه وقتى مردم عراق از پس على بن ابى طالب تسليم معاويه شدند ، وى آنها را كه طرفدار على بودند از كوفه برون مىكرد و كسانى از مردم شام و بصره و جزيره را كه طرفدار وى بودند به جاى آنها مقر مىداد و اينان را « نواقل » عنوان دادند ، از جمله قعقاع بن عمرو بن مالك را سوى ايلياى فلسطين فرستاد و گفت در محل بنى عقفان كه منسوبان وى بودند مقيم شود و به محل بنى تميم انتقالشان دهد ، و آنها را از جزيره سوى كوفه فرستاد و در محل قعقاع جاى داد . از جمله ياران سجاح ، زبرقان و اقرع پيش ابو بكر آمدند و گفتند : « خراج بحرين را براى ما مقرر دار و ضمانت مىكنيم كه هيچكس از قوم ما از دين نگردد . » ابو بكر چنان كرد و براى آنها مكتوبى نوشت و طلحة بن عبيد الله در ميانه رفت و آمد مىكرد و تعدادى شاهد در نظر گرفتند كه عمر از آن جمله بود و چون مكتوب را پيش وى بردند و در آن نگريست از شاهد شدن دريغ كرد و مكتوب را دريد و آن را از ميان برد ، و طلحه خشمگين شد و پيش ابو بكر رفت و گفت : « تو اميرى يا عمر ؟ » ابو بكر گفت : « امير ، عمر است اما از من اطاعت مىكنند » و طلحه خاموش ماند .